رد پای عشق...

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا با من است...

از شاملو...

بودن

یا نبودن ...

 

بحث در این نیست

وسوسه این است .

 

شراب ِ زهر آلوده به جام و

شمشیر ِ به زهر آب دیده

در کف ِ دشمن . ــ

همه چیزی

            از پیش

                        روشن است و حساب شده

و پرده

            در لحظه ی معلوم

                        فرو خواهد افتاد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 22:15  توسط setare  | 

کفر نامه_کارو

شب است و ماه می رقصد...

ستاره نور می پاشد...

نسیم پونه ی عطر شقایق...

ز لبهای هوس آلود زنبق بوسه میگیرد...

خداوندا او در قران جاویدت

به انسان وعده ها دادی...

تو میگفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند...

تو میگفتی که دوزخ منزل آنها است...

من اما دیده ام نامرد نامردی...

که با خون رگ مردان عالم کاخ می سازند...

تو میگفتی اگر اهریمن شهوت...

بر انسان حکم فرما شد...

من آن را با صلیبب خشم خود

مصلوب خواهم کرد...

من اما دیده ام...

چشمان شهوت ناک فرزندی

که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید...

تو بر لعن و نفرینت...

اگر مردانگی این است..

به نامردی نامردان قسم

نامردٍ نامردم اگر دستی به قرآنت بیارایم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 18:29  توسط setare  | 

شعری از کارو

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 22:1  توسط setare  | 

تنهایی

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 23:37  توسط setare  | 

دوست دارم...!


با تو!


تا تو!


بی تو!


در هوایی که تویی


پرسه میزنم

و...


از آسمان تا آسمان


پرنده می شوم

.

.

.

!



+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 23:49  توسط setare  | 

خالی ام از حرف
پُرم از دلتنگی
تشویش هجرت باران
خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها
آلوده ام به روزمرگی
دورم از عشق
بی میلم به گفتن یا نگفتن
حنجره را رغبتی به فریاد نیست
تلخم ...مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم
از خود فرسنگها فاصله دارم ..فاصله ای که کم نمی شود
در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم
خسته ام ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان
این درد تا درد بعدی ..
فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..
کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...
کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی مِهر...
کجاست آن در که به نور باز شود ..
کجاست باران
کجاست...


+ نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 23:46  توسط setare  | 

...




خانه ام تنهایی است

جای عشقم خالی است

نه بدینسان که گمان است خوشم

نه چنان دلتنگم که بگویند افسرد

جا و جولانی نیست

قاصدی حتی نیست که سلام دل را، که گرفته است کنون

برساند بر جان

جان من کو اکنون؟

قاصدی گو باشد، چه توان گفت که جانم رفته است

آسمانم رفته است

آسمان گو باشد، پر پروازم نیست

ناله و بغضی هست، ساز آوازم نیست

رازها بر دل دارم، همدم رازم نیست

چه بگویم دیگر، قوه آغازم نیست

دگر، نای آوازم نیست

...

بس است

این کافیست...




+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 23:30  توسط setare  | 

خدایا...



خدایا...
خیلی وقت بود
که بهم نگاه نکرده بودی...
خیلی وقت بود که کنارم گذاشته بودی...
خیلی وقت بود که صدای قدم هات رو کنارم احساس
نمی کردم...
خیلی وقت بود...
خــــــــــیلی وقت...
خیلی وقت بود که وقتی صدات می کردم
از تـــه دلم نبود...

خیلی وقت بود هیچ بارونی از چشام به خاطر تو
نیومده بود...

خیلی وقت بود هوس هام اومده بودن و جای تورو تو
خاطرم گرفته بودن...
خیلی وقت بود که دیگه دلم واست تنگ نمی شد...

خیلی وقت بود که هیچ کمکی رو از تو تنها از تو

نمی خواستم...

خیلی وقت بود فکر می کردم بدون حس کردن تو هم
می شه خوش بود...
خــــــیلی وقت بود می گفتم چرا فقط تو...
چرا باید همه چی رو از تو خواست؟؟؟

خیـــــلی وقت بود دیگه باهات حرف نمی زدم...!!!
امـــــــــا حـــــــــــالا...

حالا احساس می کنم بدون تو نمی تونم...
حالا دوست دارم فقط بشینم و با تو صحبت کنم...
بشینم و واسه تو ببارم فقط واسه تــــــــــــو...
بشینم و واست بگم از روزایی که تنها با اسم تو بود

می دونم که خبر داری ...

امـــــــــا خب...!!!

حـــــــــــالا دلم برات تنگ شده....

خیلی زیـــــــــــــــــاد...!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 0:22  توسط setare  | 



تمام خاطره ها را یک به یک از یاد می گذرانم


نه جراتی برای پریدن دارم


و نه میلی برای عقب کشیدن و ادامه


نمی دانم چه خواهد شد


بودنم را که کسی یاد نکرد


شاید این بار رفتنم را همگی یاد کنند


خداوندا من فراموش کرده ام که زنده ام


چون زندگی مرا فراموش کرده است


پس چاره ای جز مرگ نیست


که او تنها کسی است که همیشه مرا بیاد دارد


به اجبار آمده ایم


با بدبختی و سیاهی میگذرانیم


با درد و رنج خواهیم رفت


پس چرا آمدیم


دلتنگیهایم را برایت با قلمی از اشکهای خواهم نوشت


تا با رفتن دیده هایم


به تو نشان دهم چقدر دلتنگ توام

+ نوشته شده در  شنبه 15 خرداد1389ساعت 23:19  توسط setare  | 

من اینجا چقدر تنهایم...



چقدر سخته...

باشی ولی خسته...

خسته ولی تنها...

تنهاترینی در عین شلوغی دور و برت...

چقدر حرف برای گفتن...

ولی گفتن از کی؟

برای کی؟

از چی؟

برای چی؟

آخر هم گفتی...

برای کی؟

گفتی که چی؟

این همه گفتی چه شد؟

برای که گفتی؟

به کی گفتی؟

آیا شنید؟

آیا فهمید؟

این همه گفتی آخر چه شد؟

اصلا چرا گفتی؟

این همه ساختی...

این همه سوختی..

برای که؟

آیا فهمید؟

گفتی نفهمید...

نگو شاید بفهمد..!

این همه بودی...

همه جا بودی..

برای که بودی؟

برای چه بودی؟

فهمید؟

نفهمید...!

قدری هم نباش...

بیشتر از قدری هم نباش...

اصلا نباش...

نگو..

اصلا هیچ نگو..

بودنت هیچ تاثیری نداشت...

مزاحم هم بودی..

اینجا چه می کنی؟

باید رفت...

باید نبود...

شاید با نبودن بود...

شاید وقتی بفهمد که نیستی...

شاید اصلا نفهمد که نیستی...

شاید...

شاید...

شاید...

و هزاران شاید...!

باید رفت....

باید از اینجا رفت..

اینجا جای من نیست..

من اینجا چقدر تنهایم...
+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 23:13  توسط setare  | 

مطالب قدیمی‌تر